عبد الرحمن جامى

115

أشعة اللمعات ( فارسى )

- سبحانه - و چه بنده ، « جز خود را دوست ندارد ؛ زيرا كه در آينهء معشوق جز خود را نبيند » و اين معنى ، وقتى كه عاشق ، حقّ باشد و معشوق ، بنده ، ظاهر است ؛ زيرا كه همه موجودات مظاهر و مجالى جمال و كمال اويند و وقتى كه عاشق ، بنده باشد و معشوق ، حقّ ، بنابرآن است كه وجه باقى ، حقّ سبحانه ، از آن برتر است كه در ديدهء شهود گنجد و در احاطهء ادراك درآيد ؛ پس عاشق ، خود را بيند اما در آينهء وى ، « لاجرم » عاشق ، هركه باشد « خود را دوست نگيرد ، كى " المؤمن مرآة المؤمن و اللّه المؤمن " ، بيان اين همه مىكند » اما بيان آنكه حقّ سبحانه در آينهء بنده ، جز خود را نبيند بنابرآن است كه از مؤمن اوّل ، بنده گيرند و از مؤمن ثانى ، حقّ سبحانه . و امّا بيان آنكه بنده در آينهء وجود حقّ ، جز خود را نبيند بنابرآن است كه از مؤمن اوّل ، حقّ بگيرند - سبحانه - و از مؤمن ثانى ، بنده ؛ و اگر چنانچه از هر دو مؤمن ، حقّ خواهند ، بيان آن مىكند كه رائى و مرئى و مرآت حقّ است ، چنانچه از عموم سريان وى كه پيش‌تر در اوّل اين لمعه مذكور شد ، مفهوم مىگردد . و چون بيان كرد كه معشوق ، مرآت است و مرئى در وى ، عاشق از آن ترقى مىكند و مىگويد كه ، مرآت بودن در معشوق منحصر نيست و مرئى شدن در عاشق ، بلكه هر چيز را صلاحيّت مرآتيّت آن هست كه در وى همه چيز مرئى شود و از براى بيان معنى ، اين بيت را ايراد مىكند كه : « رو ديده به دست آر كه هر ذرّه خاك * جامىست جهان‌نماى چون درنگرى » يعنى تو ديده‌اى كه به مقتضاى " كنت سمعه و بصره " « 1 » ، عين حقّ باشد ، حاصل كن كه هر ذرّه از ذرّات خاك زمين امكان ، به جهت سريان وجود حقّ سبحانه در وى با

--> ( 1 ) . اشاره است به اين حديث قدسى كه ابن عربى زياد به آن استشهاد مىكند يعنى حديث قرب نوافل : " لا يزال العبد يتقرّب الىّ بالنّوافل حتّى أحبّه ؛ فإذا احببته ، كنت سمعه الّذى يسمع به و بصره الّذى يبصر به . . . ) الخ . ضمير در « سمعه » برمىگردد به عبدى كه او ظل حقّ تعالى است . اين حديث را نقل مىكنند براى اينكه استشهاد كنند بر وجود بعض كائناتى كه اقرب است از غيرش به حقّ تعالى و أدنى است الى صورته الجامعة الشّاملة و آن صورت انسان كامل است .